رفتی و بی خبر از تو نگرانت بودم بی گمان خسته ترین جانِ جهانت بودم کعبهیِ عشق شدی دل به تب و تاب افتاد به نماز آمدی و وقتِ اذانت بودم سورهیِ عشق تلاوت شد و گفتی حالا دوستت دارم و من محوِ دهانت بودم گفتمت : من نگرانِ توام ، ای جانِ دلم گفتی ای دل ، نگران باش ، که جانت بودم عشق یک معجزهای بود که باور کردم خندهیِ رویِ لبت ، ماهِ نهانت بودم
برچسب:
نویسنده: یونا احمدی
تاريخ: دوشنبه
28 آذر
1401 ساعت: 20:34